Teddy Bear

CarizMatic دوست دوني


Some People Say The Time Changes Everything

از اون موقع که دور هم بودیم ... چند یلدا ، چند نوروز ، چند مهرگان ، چندین جمعه ، چند صد شب و روز گذشته ! ... و من غمگینم ... همه چیز تغییر کرده ! بعضی دیگه تهران نیستن ... بعضی هنوز با معرفتن ! بعضی اینجا رو فراموششون شده ! ... و من در جایی متفاوت با قبل روی صندلی متفاوت با قبل نشسته ام ... لیوان شیرم رو هم میزنم ... و به همون جایی برگشتم که یه زمانی هر روز بهش سر میزدم ... و این آغاز تغییر است !

::::::: مُنـــــــــــــــــــــــــــا :::::::

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٧ - منازنين و پريساميه

 

سلام سلام سلام...

چی بهتر از سلام!!؟؟  ها..؟مژهنیشخند

آدم اینجا بچه میشه..!! شاید باورت نشه ولی یه حس یه دفه ایه که اینجا احساس بچگی میکنم!!!

..

خُب!

عرضم به خدمتتون که من همیشه فک میکردم اینجا نوبتیه!نوبتیم که باشه نوبت من نیس..! زبان ولی حالا پیش خودمون بمونه.. کی به کیه!!؟ شما که بهتر میدونی هر کی هر کیه!!(به این میگن بدجنسی ذاتی هاااااا..!)شیطاننیشخند

..

ببینید بهتره قبل از اینکه هوس چایی داغه دایی چاقه به سرمون بزنه بریم سر اصل مطلب!!

اصل مطلب کلا و اساسا چیز خوبیست..!!! چرا ذوق میکنی؟هنوز که نگفتم..

اوهاوه

اینجا سرمون شلوغه .. عروس برون نزدیکه.

و اینک مُنـــــــــــــــــــــــا عروس میشود ..هوراااااااااااااااااااا!

منم به عنوان یه دوس جونیه خوب و سربه راه و وظیفه شناس به نوبه ی خودم با کمک گیری از وسایل ارتباط جمعیه عمومی(؟؟!١)نیشخند تبریکات فراوان خودمو اعلام میدارم!!ماچماچماچهوراهورا

..

امضا: سامیـــــــــــــه(عروسیتون خدمت میرسیم دوست جونم .. میدونم اینجوری قبول نیسنیشخند)

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢۱ امرداد ،۱۳۸٧ - منازنين و پريساميه

روز شمار تنهایی!!

..
سلام!!
داشتم فک میکردم اگه بخوام پا توی یه انباری تاریک که چراغشم سوخته بذارم٬ باید چی بگم؟؟ اصلا باید چیزی بگم؟؟
شاید بهترین کار٬این باشه که یه شمع روشن کنم ...
شایدم بعدش حسّش بود و بلند بلند گفتم دوستای زیر خاکیه من ٬روزشمار کنکور خیلی وقته رفته .. جاش تنهایی اومده ..
ولی میدونم حسش نیست!
تو خیال کن ٬واسه دلخوشی اون خرسای کوچولو .. اصلا خیال چیه؟؟
من:دانشجو .. شهرت:مامان برقی
مُنا:دانشجو .. شهرت:خانوم معمار
پریسا:دانشجو .. شهرت:مامان مهندس .. مامان پزشک
نازنین:دانشجو .. شهرت: خانوم معمار
سعیده:دانشجو .. شهرت:مامان برقی
..
پرشین بلاگ خونه تکونی کرده .. زیاد از تجدّدش خوشم نیومد .. یعنی میدونم دلم واسه قدیما هر روز تنگه !!
من٬از قُماش آدمهای تا ابد نوستالژی زده!!
 من٬از دنیای رویاهای یخزده ی زمستانی!!
 ..
گردگیری
غُبار روبی
اصلا هرچی که تو بگی!!
 
من میگم : با شمعی روشن کنار ایستگاه همیشگی منتظرم!!
 

ســــــامیه**

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٦ - منازنين و پريساميه

. . .

سلام

نظر به اینکه ۵ مرداد نتیجه ها ( نتایج اولیه ) میاد من از الان میخوام پیش گویی کنم ... پریسا برق شریف ٬ سامیه کامپیوتر تهران ٬ نازنین عمران ٬ مُنــــــــــــــــا معماری تهران مرکز ٬ سعیده رو نمیدونم  ... و اما یه توضیح در مورد حالات بعد از کنکور ٬ دوستی گفت بعد کنکور آدما حالت یک فنر رو دارن ٬ فنری که تو سال کنکور کشیدنش و بعد کنکور ولش میکنن و اون نوسانات بعد از ول شدگی رو دارن و شدت این نوسانات به مقدار کشیدگی و تلاش فرد بستگی داره ... خلاصه اگه اینطور شدین ( که بعیده  ) نگران نباشید ... بعضی هم افسردگی بعد کنکور رو با افسردگی بعد زایمان برابر میدونن ... حالا بگذریم از اینکه من بعد سراسری ( با وجود گند زدن ) روحیه ی عجیبی پیدا کردم  .

چرت شد !

مُنــــــــــــــــــــــــــا

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦ - منازنين و پريساميه

سلاااااااام!

مثه یه دفتر خاک گرفته زیر خرت و پرتای جعبه های زیرزمین! مثه یه زیر خاکیه با ارزش که هر وقت میری بهش سر میزنی ببینی سرجاش هس یا نه!

مثه ... ایم.. مثه یه خورشید که هر صُبح به امید تو٬طلوع میکنه ولی تو پرده ها رو کنار نمیزنی تا حداقل از پشت پنجره و فرسنگها فاصله بهش بگی «سلام»!

مثه این میمونه که انقدر حرف دارم که نمیدونم کدومو اول بگم...مثه یه حسّ خنده دار!

دور .. حالا خیــــــــلی نزدیک .. یا برعکس؟؟؟

نزدیک .. حالا خیـــــلی دور ..

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦ - منازنين و پريساميه

اندک اندک ميرسد اينک بهار ... خوش به حال روزگار

>> نوروز مبارک <<

بچه های زیر خاکی و فراموش شده ی دوست دونی برای همتون سال خوبی آرزو میکنند

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥ - منازنين و پريساميه

از الان تا کنکور ... فقط ۴ ماه باقيست !!

از اونجایی که جو دوست دونی از بوی کنکور و درس انباشته شده و نفس کشیدن توش سخته ( و عوامل نیز شناخته شده میباشند ) منم میخوام یه خبر خوشحال کننده بدم به ... احتمالآ فقط به خودم  ... اونم اینه که هر چی فکر میکنم ۸ ماه گذشته و فقط ۴ ماه مونده بال در میارم و دعا میکنم این ۴ ماه هم زوووووووووووووووود بگذره ... و این در حالیه که عده ای با گذشتن زمان اضطرابشون زیاد تر میشه ... خلاصه نصیحت من به شما دوستان اینه که ... خُب صدایی تو گوشم میگه نصیحتتو واسه خودت نگه دار چون فقط خودت قبولش داری ... پس خودمان تنهایی خوشحالی میکنیم   ... البته واضحه که من ۴ + ۱۲ ماهه دیگه دارم تا کنکورم تموم شه  ... اما بازم خوشحالم  

پ . ن : بفرمایین ( ایهام ) اینم یکی که یه چیز بدون فکر و بی محتوا نوشت

پ . ن : اینم بگم که با عنوانم بسیار حال میکنم ... چون ظاهرش دلهره آوره واسه بعضیا  

::::::: یک مُنــــــــــــــــا :::::::

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٥ - منازنين و پريساميه

وبلاگ مُرده يعنی چی..؟؟

خداحافظ ....(فقط واسه اینکه؛یه جوری بالاخره مُدلم ترو تازه نشون بده)

یه جایی (که نمیدونم کجا بود) خوندم:» وبلاگ مُرده؛وبلاگ خوبیست«

البته اگه تعجب کردین؛باید بگم ... خُب عجیبه آخه!!!

یه زمانی همو تهدید میکردیم...»اگه ننویسی؛دیگه نه من..نه تو«...

تو فکر میکنی؛این شیوه هنوزم جواب میده؟؟؟

اون خرسای کوچولوی بالای سرتو ببین!!!....چه قدر معصوم و تنها شدن؛انگار...

من اومده بودم خودمو تبرئه کنم...زبونمو واسه تو دراز...

ولی نمیدونم چرا خودم اُفتادم تو هچل!!

من از این مدل حرف زدن؛دیگه حالم به هم میخوره!!

حیف که مُدلمه.....

راستی؛ سلام.....تازه چه خبر؟؟؟....

***سامیه***

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥ - منازنين و پريساميه

يلدا

سلام ... امروز شب یلداس ( خُب حالا همون ... امشب ! ) ... با اینکه دوست دونی یه سالش بیشتره ... اما ظاهرآ ما در مورد شب یلدا چیزی نگفتیم ... بخونین :

شب یلدا که با شب چله فرقی نداره ٬ شب اولین روز دی ماه و شب اول زمستون ٬ طولانی ترین شب ساله ... که قدیمیا از دوران باستان جشن هایی به نام >> یلدا << یا >> شب چله << برگزار میکردن ... واژه ی یلدا از زبان سریانی به معنای تولد است و علت این نامگذاریشونم این بوده که در پایان این شب دراز که اهریمنی است ٬ خورشید یا مهر در میاد و تاریکی رو از بین میبره ... این جشن علاوه بر مناطق روستایی که همچنان به این سنت پایبندن در میان شهر نشینان هم هنوز رایجه و اکثر مردم دست کم ساعاتی از شب رو یه خوردن میوه و شیرینی و آجیل ( که همونطور که واقفین تو این شب به مقدار زیادی رشد قیمت دارن ) میگذرونن ... اگر چه این جشن ظاهرآ در دوران باستان زیاد جنبه ی ملی و دینی نداشته ٬ اما مثل این روزا بین همه ی مردمون عادی هم برگزار میشده ... تازه حتمآ میدونین که تو این شب فال حافظ هم میگیرن ... من دلیلشو نمیدونم راستشو بخواین . 

خوش باشین ...

::::::: مُنــــــــــــــــــــــــــــــــــا :::::::

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥ - منازنين و پريساميه

درس خونهای اينجوری....

سه شنبه....مرزداران....کتابخونه.....

به جون خودم قرار بود ۵ ساعت مفید درس بخونیم...(من و سعیده و منا)...وقتی من رسیدم سعیده ۵ دقیقه بود اومده بود و خیلی جدی شبیه درس خونا شده بود؛البته من هم در همین جوّ قرار داشتم..تا اینکه بعد از ۱۰ دقیقه منا اومد...>>البته با یه زنبیل پُر از خوراکی<<...تونستیم ازش اعتراف بگیریم که نهار نخورده.....خلاصه اینجوری شد که دلمون به حالش سوخت و گفتیم ۱۵ دقیقه زنگ تفریح؛تا منا هم نهارشو بخوره و هم کمی صحبت کنیم.....۱۵ دقیقه استراحت ؛همان و حس درسخوندن از بین رفتن هم همان.....

گفتیم بریم کافی نت یه سری بزنیم و برگردیم درس بخونیم....از روی بیکاری(؟؟!!؟) سه تا ایستگاهو پیاده رفتیمو در این حوالی از تیکّه های عابران هم بهره بردیم...(تیکه که نه؛بیشتر شبیه سوتی بود).....>>این سه تا دوقولو ان؟؟<<.....!!!!

رفتیم کافی نتو ۴۰۰ تومن هم خرج کردیمو......و اما در اوتوبوس:یه گوگورموگوریه تُپل و سفید و خوشکل که به سعیده( و البته به قول منا) نگاه حقارت آمیز مینداخت!!(آخه مثل نی نی ندیده ها هر کدوم یکی از قسمتهای تپلشو گرفته بودیمو سعیده بدتر از همه!بود).....بله در انتهای این سه شنبه هم که دیگه هوا خیلی شبناک شده بود؛پس از اندکی گشت و گذار بین کتابهای داستانی و روانشناسی کتابخونه سعیده رفت و منا رفت و منم رفتم به خانه!!

***سامیه***

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٥ - منازنين و پريساميه